وصیت حضرت علی علیه السلام
یک کلیپ پاورپویت از گزیده ای از وصیت حضرت علی (ع) به فرزندشان امام حسن (ع) برای دانلود گذاشتم. حتما
دانلود کنید تا ببینید مولا علی (ع) کیست.



نوشته شده توسط در سه شنبه سوم آذر 1388
ساعت 9:58 موضوع دانلود |
لینک ثابت
منو ببخش
گفتی: ألا تحبون ان
یغفرالله لكم
دوست ندارید
خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲)
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا
ربكم ثم توبوا الیه
پس از خدا
بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰)
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم
بكنم؟
گفتی: الم یعلموا
ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
مگه نمیدونید
خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴)
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز
العلیم غافر الذنب و قابل التوب
(ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳)
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه
كنم؟
ادامه مطلب رو بخونید.....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در دوشنبه دوم آذر 1388
ساعت 11:34 موضوع جالب توجه |
لینک ثابت
خسته ام
گفتم: خستهام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
از رحمت خدا
نا امید نشید(زمر/53)
گفتم: هیچكی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
خدا حائل
هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)
گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب
الیه من حبل الورید
.:: ما از
رگ گردن به انسان نزدیكتریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!
گفتی: فاذكرونی اذكركم
.:: منو
یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
ادامه مطلب رو حتما بخونید...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در دوشنبه دوم آذر 1388
ساعت 11:27 موضوع جالب توجه |
لینک ثابت
نجس ترین چیز دنیا!
روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.
برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد
و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: ” کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری” !!!!
برگرفته از سایت امید
نوشته شده توسط در دوشنبه دوم آذر 1388
ساعت 10:47 موضوع داستانهای خواندنی |
لینک ثابت
علم بهتر است یا ثروت از نظر حضرت علی(ع)+ سخنان گهربار
در پاسخ علم بهتر است یا ثروت امام علی(ع) می فرماید:
علم بهتر از مال است، زیرا علم نگهبان توست، و مال را تو باید نگهبان
باشی. مال با بخشش کاستی پذیرد اما علم با بخشش فزونی گیرد. مقام و شخصیتی
که با مال به دست آمده با نابودی مال، نابود
می گردد.
شناخت علم راستین (علم الهی) آیینی است که با آن پاداش داده می شود ، و انسان در دوران
زندگی با آن خدا را اطاعت می کند و پس از مرگ نام نیکو به یادگار گذارد.
علم فرمانروا و مال فرمانبر است.
ثروت اندوزان بی تقوا،مرده اند، گرچه به ظاهر زنده اند. اما دانشمندان تا دنیا برقرار است زنده اند؛
بدن هایشان گرچه در زمین پنهان اما یاد آنان در دلها همیشه زنده است.
حکمت 147 نهج البلاغه
تو ادامه مطلب می تونید چند حکمت زیبای دیگر را بخوانید.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در یکشنبه یکم آذر 1388
ساعت 11:52 موضوع |
لینک ثابت
چهل حدیث
چهل حدیث از امام محمد تقی علیه السلام

در ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
ساعت 11:58 موضوع |
لینک ثابت
دکتر حسابی
نمی دونم این مطلبی که دارم می نویسم ربطی به وبلاگم داره یا نه ولی خیلی جالبه بد نیست شما هم بخونید.

تصويري تكان دهنده از دكتر حسابي
شام
در کنار تخت استاد سرد شده است. ظاهراً دیگر نیازی به خوردن غذا نیست.
پزشکان و مسؤولان بیمارستان دانشگاه به این نتیجه رسیده اند که معالجه روی
قلب استاد دیگر اثری ندارد.
لذا
انژیوکت تزریق چند دارو برای ادامه تپش قلب از رگ دست راست و انژیوکت
تزریق مسکن درد از دست چپ ایشان را خارج و حتی ماسک تأمین اکسیژن که ریه
ها قادر به تأمین آن نبود را برداشته اند و تنها سنسورهای تپش قلب روشن
است. شگفت اینکه در چنین حالتی در کمال حیرت پزشکان و متخصصین بیمارستان
کانتونال دانشگاه ژئو، پروفسور حسابی در آخرین لحظات حیات به چیزی جز
مطالعه و افزایش دانش خویش نمی اندیشد.
این تصویر منحصر به فرد را یکی از کارکنان خود بیمارستان به عنوان تصویر تکان دهنده و تأثیرگذار ثبت کرده است.
نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
ساعت 9:54 موضوع جالب توجه |
لینک ثابت
داستان چاه
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد …
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!
----------------------------------------------------------------------------------
آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند. جرج برناردشاو
نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم آبان 1388
ساعت 14:11 موضوع داستانهای خواندنی |
لینک ثابت
ورقه ها بالا!!!!!!!!!
زندگی مثه دیکته است , هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم دوباره غلط می نویسیم دوباره پاک می کنیم ولی غافل از اینیم که یه دفعه یکی داد میزنه: ورقه ها بالا!!!!!!!!!
اون موقعست که منه گنه کار می گنم آقا تورو خدا یه دقیقه دیگه یه دقیقه دیگه ولی .......... امان از دل غافل
کاش میشد یه تقلبی چیزی میزاشتیم زیر ورقمون , از رو دست کسی هم که نمی شه نوشت ممکنه اونم اشتباه نوشته باشه. ولی می شه از ترم بالاتریا پرسید که چجوری با اطمینان ورقشون بدون غلط که نه ولی کم غلط دادن و رفتن.
خوش به حال اون بزرگایی مثل: حاج اسماعیل دولابی , شیخ رجبعلی خیاط , پیر پالون دوز و ....
ای خدا تا مارو نیامرزیدی از این دنیا نبر........... آمین یا رب العالمین.
این نیز بگذرد........
نوشته شده توسط در دوشنبه یازدهم آبان 1388
ساعت 13:3 موضوع درد و دل |
لینک ثابت
نیاز
لوئیز
رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار
فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد.
به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا
مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و
گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید
این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیستت را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش
نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین
رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند.
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن »
این نیز بگذرد........
نوشته شده توسط در چهارشنبه ششم آبان 1388
ساعت 9:57 موضوع داستانهای خواندنی |
لینک ثابت